تبليغاتX
نامهربون
نامهربون
درد و دلهای من از مهربونی ها و نامهربونی ها !!!!!!!
جمعه سیزدهم آذر 1388
شكوه عشق ...  

و ارامش را در پس واژه هاي غريب ميابم 
و اندوهم را در بيابان غربت رها مي كنم 
و آنگاه چشماني پر از عشق را پيش رو خواهم داشت 
و آغوشي گرمتر از آغوش مادر
و نوازشي عميق
و اينك من و تو به عشق لبيك خواهيم گفت 
و پرستش را باهمه ابعادش در دل احيا مي كنيم  
و مهربانان را به جشن شكوفه ها دعوت مي كنيم 
تا از نور عشق آنها جشن ما نوراني و دلمان گرمتر از هميشه گردد 
و از افق تا افق از طلوع تا طلوع 
دست در دست هم عاشق بمانيم 
قلبم تحمل اين همه شور و شيدايي را ندارد 
و ميهمانش را صدا مي زند 
آنگاه كه قلبها در سكوت زمان فرياد مي كشند 
و مي شنوند كه اي عشق بمان
شكوه عشق را حس خواهي كرد
همه وجودت را با اين شكوه پيوند مي زني
ستاره هاي قلبت پر نور تر خواهند شد 
دلم را پيش كشت خواهم كرد 
وقتي زلال چشمانت گواه عشق باشد 
و من و تو به اوج شكوه عشق مي رسيم 




جمعه ششم آذر 1388
نقاب عشق ...  
و آنگاه كه عشق با هوس در آميخت چه زشت منظر شد

و همه آنچه را بايد دل و چشم مي گفت بر زبان جاري شد 

و همه شكوه دوست داشتن در كلام خفه شد 

و هيچگاه عملي نديدم كه دوست داشتن را نشان دهد

هميشه كلامها بودند و زبانها كه به هر شكل گفتند دوستت دارم 

ولي افسوس كه زبانهايمان همچون مار خوش خط و خال شده 

ودلهامان همچون مردابي سياه دوستانمان را در عمق خودش دفن مي كند 

و كاش زلال بوديم و آبي تا چشمانمان بدون نياز به زبان سر راز دوست داشتن را تكرار مي كرد 

تا هميشه عملش بي ريا مي شد

تا هميشه دوست داشتن و عشق صادق و صميمي مي ماند

تا هيچگاه خود را براي هوس به نقاب عشق نمي اراستيم

تا هميشه عشق براي معشوق يگانه پاك مي ماند 

دوستت دارم فقط از زلال چشم ميتواند واقعي باشد 

زبان و كلام و حروف و اعداد سنجشي برايش نيست

با من صادق باش اي عشق و واژه دوستت دارم را بي هدف هدر نده

بگذار هميشه تاريخ اين واژه هاي مقدس باشند

كمك كن ليلي و مجنون و شيرين و فرها د چون ققنوس نسوزند 

و قناري ها بي صدا نميرند و من هيچ صداقتي نديدم جز نقاب عشق 

نقاب عشق با چشماني سياه و تاريك

كور بدون نوري از يگانه بي همتا 

و كاش اين نور همه را وادار به صداقت ميكرد

كاش وجودت به بندگان خاكي ات اجازه ريا نمي داد

تو را ديدن و حس كردن ؛ شرم از پاسخ براي اشتباهاتمان

همه چيز مرده ؛ همه چيز پر از دورغ است

هيچ صداقتي نيست ؛ همه چيز در پس خود خواهي ها مرده

هيچ موجود زنده اي نيست ؛ زنده بودن به نفس كشيدن نيست 

قلبهاي صادق و صميمي نشان از زنده بودن مي دهد

ولي افسوس همه مرده اند ؛ اجسامي متحرك 

در پي تلاشي كور ؛ بدون هيچ حسي

ادم نماهايي در لباس بدن ؛ بدني خاكي و پوچ

ومن نيز جزو شما آدمها هستم

ولي از درون مي سوزم 

چون عشقي جز يگانه بي همتا را نمي بينم

نقابها مرا ترسانده 

نقابهايي از عشق و هوس



سه شنبه بیست و ششم آبان 1388
فراموشي يا خاموشي ...  
كدامين مكتب الهام را پيش گيرم
فراموشي؟ يا كه خاموشي؟
دلم را در پي كدامين راه بسپارم 
فراموشي ؟ يا كه خاموشي؟
به مهر دل چه گويم من !
خاموشي يا فراموشي؟
ولي افسوس دل راه خود پيش مي گيرد 
به حرف عقل فراموشي و خاموشي نمي داند 
دلم در جاي خود تنها ست 
و با خود همنوايي آشنا دارد 
و تنهاي ام با او همساز گشته و كوكي تا ابد دارد 
خداي من . بزرگ من . عزيز و مهربان من 
بدان اينك دلم بي عشق مي ميرد 
و من يك جسم تو خالي به هر سو مي روم بي عشق 
خداي من . حكيم من . توانا تر زهر موجود
من تنها مانده ام بي عشق سرگردانم 
و قلبم راه خود در پيش دارد
و من جا مانده در اين راه گشته ام گمراه 
خداي من . عزيز من . 
تو داني كدامين راه، راه هدايت ، بندگي است 
و من بي قلب جا مي مانم در اين راه برترين 
و حالا دست خود بر آسمان گيرم كه شايد تو 
جوابم را دهي و من قلبم را باز پس گيرم 
و من با او شوم يك عشق بي پايان براي تو 
و تا دنيا باقي است عشق  من باشي



شنبه بیست و سوم آبان 1388
بدون شرح ...  
خدايا كمكم كن !!!
شنبه نهم آبان 1388
مشق عشق ...  

 

صداي برگهاي ورق خوره از عمر 

صداي خش خش پاي قدمهاي مرگ 

صدايي از كران تا بي كران هستي

نگاهي به راهي پر پيچ و خم 

گامهايي خسته ازدويدن روزگار

شنيدن صدايي به مفهوم اشتباه همه عمر 

برق نگاهي بر راه

سردي تنهايي در جان 

و باز هم مشقي ديگر 

گشودن راهي ديگر

شنيدن صدايي ديگر 

درست رفتن در راه

دل به آن بستن 

و باز گرمايي به اميد او

برگي ديگر مشقي ديگر

دلم از همه آدمها ي دنيا گرفته 

دلم از زخم زبونها گرفته

دلم از زخم خنجرها گرفته 

دلم از همه اونچه تو دنيا است گرفته

هيچ وقت فكر نمي كردم آدمها اينقدر دورو باشند 

يك لب بخنده و لب ديگر اخم كنه 

گاهي به راحتي مي تونم چشم به چشم اونها بدوزم 

نفرت و حسادت و بدخويي رو ببينم 

ترس همه وجودم را مي لرزونه

به راحتي ميشه بوي نامهربوني رو استشمام كرد 

ديگه هيچ اطميناني نيست

من از همه آدمها دنيا مي ترسم 

ديگه هيچ فرد صادقي رو نميشه پيدا كرد

كابوس شب و روزم زخم خنجر دست آدماست 

كاش سپر بلايي بود 

اونقدر ازشون بدي و دوري ديدم كه به خودم هم اطمينان ندارم 

حتي نزديكترين كسانم را دور مي دانم

دلم پر از غم و اندوهه

روحي سرگردان دارم

هيچ نوري در زمين نمي بينم 

آسمان تاريك تاريك است

ماهم را گم كردم و اكنون خاموشم 

كاش ماهم باز مي گشت 

مرا در آسمان تنها گذاشت 

باز حسرت زمين بر دلم ماند

ولي ترس اجازه بازگشت نمي دهد 

زمينيها ترسناكند 

وحشتناكه به زمين برگشتن 

كاش اين برزخ تمام ميشد 

كاش راه رفتن به بالا پيدا ميشد 

كاش كابوس و ترس پاياني داشت

يخوابي هاي شبانه روزم 

ترس و دلهره از دنيايي بيرونم

دلم غمگين تر از آن است كه بتوان تصور كرد

خنده را براي هميشه فراموش كردم

تنها دل خوشيم 

قلمي است كه دارم

مشقي است كه مي نويسم 

اشكي است كه مي ريزم

و غروري كه براي هميشه با من باقي است 

كاش آدمها ، انسان باقي مي ماندند.



شنبه دوم آبان 1388
شمع دل روشن كن ...  
يك قلب تاريك و سرد

يك جسم خاكي با يك روح سرگردان

انساني پوچ و تو خالي

وقتي عاشق يك جسم زميني ديگه ميشي

يك شمع خاموش كه وسط قلبت هست روشن ميشه 

حالا قلبت ديگه تاريك نيست ديگه سرد نيست

خدا تو قلب همه ما آدما است

ولي وقتي شمع دلمون خاموشه 

خدا رو نمي تونيم ببينيم

يك شمع روشن تو قلب ، سردي و تاريكي را محو مي كند 

خدا رو مي تونيم ببينيم

وقتي عاشق ميشي راه رسيدن به معشوق واقعي باز ميشه 

وقتي قلبت روشن و دلت گرم ميشه

حالا خدا روبا همه وجود حس مي كني 

وقتي مهربوني رو براي عشق خرج ميكني

مهربوني خدا ر و حس ميكني 

وقتي لبت به شادي خنده ديدار معشوق بازميشه

خدا در چهره ات ظاهر ميشه و اوج نزديكي به اون ميشه 

حالا خدايي كه ميگن از رگ گردن به ما نزديكتره حتي تو خواب با ماست

دقيقا با ما يكي شده 

خدا رو ديدن يك شمع روشن ميخواد

انسانهايي كه خدا رو نمي ببينند شمع روشن دلشون خاموش شده 

نفرت از عشق – دوري از مهربوني –

خود خواهي هاي فردي همه شمع دل رو خاموش ميكنه 

چشم دل باز كن كه جان بيني         آنچه ناديدني است آن بيني(مولانا)

عشق مظهر قدرت لايزال الهي است

راهي براي باز شدن چشم دل اگر به هوا و هوس دنيايي پيوند نخورد

آنكه دوست مي داريم و آنكه عشق مي ورزيم براي خدا باشد 

راز رسيدن به دلي روشن پيدا كردن عشقي پاك است

از فرش به عرش رسيدن از ماهوت به لاهوت رفتن 

از عشق زميني به خدا رسيدن

و خدا كه برترين معشوق هاي ما زميني هاست 

گاه ديدن معشوق نزديك است

بريدن از ماديات و رسيدن به معنويات 

بريدن از زمين و رسيدن به آسمان

آسماني شدن و خدايي شدن ، پرواز كردن و عرش را سير كردن 

و حالا انتظار ي فراتر از انتظار عشق زميني

انتظار بازگشت به او – به خدا 

به معبودي بي همتا- به آرامش

سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد  

                                   وآن چه خود داشت زبيگانه تمنا مي كرد

گوهري كز صدف كون ومكان بيرون است

                                   طلب از گمشدگان لب دريا مي كرد 




چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
دلشكسته ...  

آسمان را نگاه كردم و حسي در من قوت گرفت

حسي فراتر از تنهايي 

دلشكستگي را در درون خود حس كردم  

بغضي در گلويم پيچيد و دلم گرفت 

كاش رسيدن به او نزديك بود 

خورشيد بودن و سوختن 

دلتنگي و دوري

هر بار شكستن خود آغازيست براي دلتنگي ها ي بعدي

ولي اينبار  دل شكستن پاياني ندارد 

آغازي نيست براي هيچ 

غمگين تر از آنم كه بمانم  

دستي به سويم دراز شد

چشمي به انتظارم مانده 

كه خود سالهاست بار سفر بسته 

و حالا انتظار مرا مي كشد 

و من در نيمه راه مانده ام

گام حركتم كند است 

كاش كوله بارم بسته بود

كاش آماده سفر بودم 

و باز جا مانده در اين ديار نمي ماندم

عشق معشوق را به جان خريده ام

ولي باز وصال نائل نيامد

صداي از دور فرا مي خواند مرا

گريه امان نمي دهد

حق حقم گوشخراش شده

و من اينك تنها مانده در راهم

خسته ام از اين همه دورويي

از اين بي مهري

از اين نيستي

كجايي مهر خاموشم

دلتنگ صدايت ماندم

و دلم شكسته تر از قبل به كوچكترين نشان از تو باقي ماند

وتو بي مهري را در حقم تمام كردي

اينك جز غصه  دورري قصه اي برايم نمانده كه نجوا كنم

دلم فرياد مي خواهد

دلم ديدار مي خواهد

ولي همه آنچه مي پنداشتم

به رگباري پاك شد

خاطرات كابوس شب و روزم شد

من اينك غصه دار غصه هاي تو هستم

و تو خاموش ماندي در پس هر نوشته اي

ومن باز هم سوختم

از هر آنچه عشق مي سوزاند  

كاش ققنوس هم كابوسش تمام مي شد  

 

شنبه هجدهم مهر 1388
صداي فريادت را شنيدم ...  

 

سرم رو گذاشتم روي شانه باد

تو تنها يي خودم و باد  هاي هاي گريه كردم

موهام رو ريختم رو شونه  تا باد نوازشش كنه

عطر مخصوص رو به صورتم زدم تا حست كنم

شاديها را تو خودم كشتم تا يادم باشه هر دو تنهاييم

ولي باد از وزش افتاد

اشكها به يخ تبديل شدن

وموهام بهم گره خورد

ومن تنها تر از تو شدم

ولي كاش تو صداي فريا د تنهاييم را مي شنيدي

من شنيدم و آغوشم رو برات باز كردم

با همه  وجود در آغوش كشيدمت

باهمه وجود بويدمت

و با همه حسم احساس كردمت

ولي تو ، تو آغوشت هم منو تنها گذاشتي

فرياد شكستنم رو نشنيدي

من سكوتم را در پس هزاران فرياد نگه  داشتم

نكنه كه تنهايي تو باز برگرده

ولي تنهايي من بيشتر شد

و بالاخره شكستم

قلكم هر روز شكم گنده تر و تو خالي تر شد

ولي يك روز از دستم افتاد و صداي شكستنش  گوش فلك رو كر كرد

ولي بازم تو نشنيدي

كاش دلت رو جاي دلم مي گذاشتي تا بفهمي ...

در خود شكستن و دم نزدن يعني چه؟

از درون سوختن و پوكيدن يعني چه؟

فرياد كشيدن و گوش خودت رو كر كردن يعني چه ؟

دلم ميخواد مثل سيلاب ، اشكهام روان باشه تا توش غرق بشم

ولي يخ شدن و قدرت ذوب ندارند

ديگه قلب گرمي نيست كه بهش بتابه و اونو به شوق و ذوق بندازه 

تا بازم مثل ابر بهاري بباره

يك بغض مونده تو گلوم يك دل شكسته

و يك قلك پر از تنهايي

حالا تو سعي كن بشنوي سكوتم رو

سكوتي كه پر از فرياد تنهايي بود

گوش دلم رو كر كرد اون فرياد

وحالا يك دل كور و كر دارم

ديگه هيچي نمي شنوه

ديگه هيچي نمي بينه

و اين يعني پايان همه تنهايي ها ست

ديگه از اين تنها تر نمي شم

ديگه از اين بيشتر وجود نداره

ديگه حتي خودم هم صداي فرياد

، خدا مردم از تنهايي رو نمي شنوم

ديگه گريه اي ندارم ، همه جا سكوت شده !

همه جا تاريكه !

فقط كورسويي ازاميد مونده

اونم اميد به خدا كه شايد يك روزي به ياد بياره

يك بنده اي تو تنهايش مرده !

و كسي نيست دفنش كنه !

حالا نوبت توست بشنوي !

 

 

شنبه یازدهم مهر 1388
دلتنگي ...  

دلتنگي ام را به گوش باد پاييزي خواندم 

اشكم را به ابر سياه سپردم 

صداي قلبم را به رعد رساندم 

تا بداني كه اگر سكوت را روزه گرفتم 

باز هم ديده ام به راه توست 

آغوشت را براي آرامش يافتن مي خواهم

نفسهاي گرمت را براي همنفسي مي خواهم 

و صداي قلبت را براي شنيدن بهترين سنفوني عشق مي خواهيم 

باز هم سكوت و پوچي كلمات در بيان دلتنگي قلمم را خاموش كرد 

و باز سكوت خفته دلتنگي باقي ماند 

غم جدايي ؛ سياهي دلتنگي هميشه با من است 

شايد  به شادي وصل و سفيدي با هم بودن تبديل شود 

سرخي عشق را  بخاطر بسپار 

اي آسمان من ستاره بارانم كن 

پنجشنبه نهم مهر 1388
نامه نانوشته ...  

دیر بازیست که در آسمان دیگر جائی ندارم و برای زمینی شدن چه آسان باختم و فقط یک گناه کافی بود و آری من زمینی شدم از اون بالا همیشه حسرت زمینی بودن را می خوردم بوسه های عاشقانه ‘ حرفهای قشنگ ‘ آغوشهای گرم و...... و اینکه که زمینی شده ام دلم برای آسمان تنگ شده برای صداقتها ‘ راستی ها‘ یک رنگی ها و................ آه که چقدر بد بود خوردن میوه ممنوعه و من آسمان را می خواهم باز
آسمانم باز برگرد
منتظرت هستم تا لحظه مرگم حتی به اندازه یک لبخند غمین

 

وفقط ماه بود که همدمم شد و من و او آسمانی شدیم  و زمین را ترک کردیم و اینک منتظریم تا تو نیز به آسمان باز گردی ............. توان نوشتن را ندارم  ............. فریاد دلتنگی تا ابد با من باقی است

مهربانی ام را به یاد داشته باش و دلتنگی ام را بفهم تا زنده ام دلتنگ باقی خواهم ماند ولی .......... افسوس زمین و آسمان به هم نمیرسند مگر به خواست او ........... و شاید او نخواست

قلبم ................ دلم ................. چشمم ................. اشکم.................... فدای یک لحظه .......... بدرود

 نامه ای که هرگز نوشته نشد و ماند در هر دم و بازمم تا ابد