
صداي برگهاي ورق خوره از عمر
صداي خش خش پاي قدمهاي مرگ
صدايي از كران تا بي كران هستي
نگاهي به راهي پر پيچ و خم
گامهايي خسته ازدويدن روزگار
شنيدن صدايي به مفهوم اشتباه همه عمر
برق نگاهي بر راه
سردي تنهايي در جان
و باز هم مشقي ديگر
گشودن راهي ديگر
شنيدن صدايي ديگر
درست رفتن در راه
دل به آن بستن
و باز گرمايي به اميد او
برگي ديگر مشقي ديگر
دلم از همه آدمها ي دنيا گرفته
دلم از زخم زبونها گرفته
دلم از زخم خنجرها گرفته
دلم از همه اونچه تو دنيا است گرفته
هيچ وقت فكر نمي كردم آدمها اينقدر دورو باشند
يك لب بخنده و لب ديگر اخم كنه
گاهي به راحتي مي تونم چشم به چشم اونها بدوزم
نفرت و حسادت و بدخويي رو ببينم
ترس همه وجودم را مي لرزونه
به راحتي ميشه بوي نامهربوني رو استشمام كرد
ديگه هيچ اطميناني نيست
من از همه آدمها دنيا مي ترسم
ديگه هيچ فرد صادقي رو نميشه پيدا كرد
كابوس شب و روزم زخم خنجر دست آدماست
كاش سپر بلايي بود
اونقدر ازشون بدي و دوري ديدم كه به خودم هم اطمينان ندارم
حتي نزديكترين كسانم را دور مي دانم
دلم پر از غم و اندوهه
روحي سرگردان دارم
هيچ نوري در زمين نمي بينم
آسمان تاريك تاريك است
ماهم را گم كردم و اكنون خاموشم
كاش ماهم باز مي گشت
مرا در آسمان تنها گذاشت
باز حسرت زمين بر دلم ماند
ولي ترس اجازه بازگشت نمي دهد
زمينيها ترسناكند
وحشتناكه به زمين برگشتن
كاش اين برزخ تمام ميشد
كاش راه رفتن به بالا پيدا ميشد
كاش كابوس و ترس پاياني داشت
يخوابي هاي شبانه روزم
ترس و دلهره از دنيايي بيرونم
دلم غمگين تر از آن است كه بتوان تصور كرد
خنده را براي هميشه فراموش كردمتنها دل خوشيم
قلمي است كه دارم
مشقي است كه مي نويسم
اشكي است كه مي ريزم
و غروري كه براي هميشه با من باقي است
كاش آدمها ، انسان باقي مي ماندند.











