تبليغاتX
نامهربون
نامهربون
درد و دلهای من از مهربونی ها و نامهربونی ها !!!!!!!
شنبه نهم آبان 1388
مشق عشق ...  

 

صداي برگهاي ورق خوره از عمر 

صداي خش خش پاي قدمهاي مرگ 

صدايي از كران تا بي كران هستي

نگاهي به راهي پر پيچ و خم 

گامهايي خسته ازدويدن روزگار

شنيدن صدايي به مفهوم اشتباه همه عمر 

برق نگاهي بر راه

سردي تنهايي در جان 

و باز هم مشقي ديگر 

گشودن راهي ديگر

شنيدن صدايي ديگر 

درست رفتن در راه

دل به آن بستن 

و باز گرمايي به اميد او

برگي ديگر مشقي ديگر

دلم از همه آدمها ي دنيا گرفته 

دلم از زخم زبونها گرفته

دلم از زخم خنجرها گرفته 

دلم از همه اونچه تو دنيا است گرفته

هيچ وقت فكر نمي كردم آدمها اينقدر دورو باشند 

يك لب بخنده و لب ديگر اخم كنه 

گاهي به راحتي مي تونم چشم به چشم اونها بدوزم 

نفرت و حسادت و بدخويي رو ببينم 

ترس همه وجودم را مي لرزونه

به راحتي ميشه بوي نامهربوني رو استشمام كرد 

ديگه هيچ اطميناني نيست

من از همه آدمها دنيا مي ترسم 

ديگه هيچ فرد صادقي رو نميشه پيدا كرد

كابوس شب و روزم زخم خنجر دست آدماست 

كاش سپر بلايي بود 

اونقدر ازشون بدي و دوري ديدم كه به خودم هم اطمينان ندارم 

حتي نزديكترين كسانم را دور مي دانم

دلم پر از غم و اندوهه

روحي سرگردان دارم

هيچ نوري در زمين نمي بينم 

آسمان تاريك تاريك است

ماهم را گم كردم و اكنون خاموشم 

كاش ماهم باز مي گشت 

مرا در آسمان تنها گذاشت 

باز حسرت زمين بر دلم ماند

ولي ترس اجازه بازگشت نمي دهد 

زمينيها ترسناكند 

وحشتناكه به زمين برگشتن 

كاش اين برزخ تمام ميشد 

كاش راه رفتن به بالا پيدا ميشد 

كاش كابوس و ترس پاياني داشت

يخوابي هاي شبانه روزم 

ترس و دلهره از دنيايي بيرونم

دلم غمگين تر از آن است كه بتوان تصور كرد

خنده را براي هميشه فراموش كردم

تنها دل خوشيم 

قلمي است كه دارم

مشقي است كه مي نويسم 

اشكي است كه مي ريزم

و غروري كه براي هميشه با من باقي است 

كاش آدمها ، انسان باقي مي ماندند.



شنبه دوم آبان 1388
شمع دل روشن كن ...  
يك قلب تاريك و سرد

يك جسم خاكي با يك روح سرگردان

انساني پوچ و تو خالي

وقتي عاشق يك جسم زميني ديگه ميشي

يك شمع خاموش كه وسط قلبت هست روشن ميشه 

حالا قلبت ديگه تاريك نيست ديگه سرد نيست

خدا تو قلب همه ما آدما است

ولي وقتي شمع دلمون خاموشه 

خدا رو نمي تونيم ببينيم

يك شمع روشن تو قلب ، سردي و تاريكي را محو مي كند 

خدا رو مي تونيم ببينيم

وقتي عاشق ميشي راه رسيدن به معشوق واقعي باز ميشه 

وقتي قلبت روشن و دلت گرم ميشه

حالا خدا روبا همه وجود حس مي كني 

وقتي مهربوني رو براي عشق خرج ميكني

مهربوني خدا ر و حس ميكني 

وقتي لبت به شادي خنده ديدار معشوق بازميشه

خدا در چهره ات ظاهر ميشه و اوج نزديكي به اون ميشه 

حالا خدايي كه ميگن از رگ گردن به ما نزديكتره حتي تو خواب با ماست

دقيقا با ما يكي شده 

خدا رو ديدن يك شمع روشن ميخواد

انسانهايي كه خدا رو نمي ببينند شمع روشن دلشون خاموش شده 

نفرت از عشق – دوري از مهربوني –

خود خواهي هاي فردي همه شمع دل رو خاموش ميكنه 

چشم دل باز كن كه جان بيني         آنچه ناديدني است آن بيني(مولانا)

عشق مظهر قدرت لايزال الهي است

راهي براي باز شدن چشم دل اگر به هوا و هوس دنيايي پيوند نخورد

آنكه دوست مي داريم و آنكه عشق مي ورزيم براي خدا باشد 

راز رسيدن به دلي روشن پيدا كردن عشقي پاك است

از فرش به عرش رسيدن از ماهوت به لاهوت رفتن 

از عشق زميني به خدا رسيدن

و خدا كه برترين معشوق هاي ما زميني هاست 

گاه ديدن معشوق نزديك است

بريدن از ماديات و رسيدن به معنويات 

بريدن از زمين و رسيدن به آسمان

آسماني شدن و خدايي شدن ، پرواز كردن و عرش را سير كردن 

و حالا انتظار ي فراتر از انتظار عشق زميني

انتظار بازگشت به او – به خدا 

به معبودي بي همتا- به آرامش

سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد  

                                   وآن چه خود داشت زبيگانه تمنا مي كرد

گوهري كز صدف كون ومكان بيرون است

                                   طلب از گمشدگان لب دريا مي كرد 




چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
دلشكسته ...  

آسمان را نگاه كردم و حسي در من قوت گرفت

حسي فراتر از تنهايي 

دلشكستگي را در درون خود حس كردم  

بغضي در گلويم پيچيد و دلم گرفت 

كاش رسيدن به او نزديك بود 

خورشيد بودن و سوختن 

دلتنگي و دوري

هر بار شكستن خود آغازيست براي دلتنگي ها ي بعدي

ولي اينبار  دل شكستن پاياني ندارد 

آغازي نيست براي هيچ 

غمگين تر از آنم كه بمانم  

دستي به سويم دراز شد

چشمي به انتظارم مانده 

كه خود سالهاست بار سفر بسته 

و حالا انتظار مرا مي كشد 

و من در نيمه راه مانده ام

گام حركتم كند است 

كاش كوله بارم بسته بود

كاش آماده سفر بودم 

و باز جا مانده در اين ديار نمي ماندم

عشق معشوق را به جان خريده ام

ولي باز وصال نائل نيامد

صداي از دور فرا مي خواند مرا

گريه امان نمي دهد

حق حقم گوشخراش شده

و من اينك تنها مانده در راهم

خسته ام از اين همه دورويي

از اين بي مهري

از اين نيستي

كجايي مهر خاموشم

دلتنگ صدايت ماندم

و دلم شكسته تر از قبل به كوچكترين نشان از تو باقي ماند

وتو بي مهري را در حقم تمام كردي

اينك جز غصه  دورري قصه اي برايم نمانده كه نجوا كنم

دلم فرياد مي خواهد

دلم ديدار مي خواهد

ولي همه آنچه مي پنداشتم

به رگباري پاك شد

خاطرات كابوس شب و روزم شد

من اينك غصه دار غصه هاي تو هستم

و تو خاموش ماندي در پس هر نوشته اي

ومن باز هم سوختم

از هر آنچه عشق مي سوزاند  

كاش ققنوس هم كابوسش تمام مي شد  

 

شنبه هجدهم مهر 1388
صداي فريادت را شنيدم ...  

 

سرم رو گذاشتم روي شانه باد

تو تنها يي خودم و باد  هاي هاي گريه كردم

موهام رو ريختم رو شونه  تا باد نوازشش كنه

عطر مخصوص رو به صورتم زدم تا حست كنم

شاديها را تو خودم كشتم تا يادم باشه هر دو تنهاييم

ولي باد از وزش افتاد

اشكها به يخ تبديل شدن

وموهام بهم گره خورد

ومن تنها تر از تو شدم

ولي كاش تو صداي فريا د تنهاييم را مي شنيدي

من شنيدم و آغوشم رو برات باز كردم

با همه  وجود در آغوش كشيدمت

باهمه وجود بويدمت

و با همه حسم احساس كردمت

ولي تو ، تو آغوشت هم منو تنها گذاشتي

فرياد شكستنم رو نشنيدي

من سكوتم را در پس هزاران فرياد نگه  داشتم

نكنه كه تنهايي تو باز برگرده

ولي تنهايي من بيشتر شد

و بالاخره شكستم

قلكم هر روز شكم گنده تر و تو خالي تر شد

ولي يك روز از دستم افتاد و صداي شكستنش  گوش فلك رو كر كرد

ولي بازم تو نشنيدي

كاش دلت رو جاي دلم مي گذاشتي تا بفهمي ...

در خود شكستن و دم نزدن يعني چه؟

از درون سوختن و پوكيدن يعني چه؟

فرياد كشيدن و گوش خودت رو كر كردن يعني چه ؟

دلم ميخواد مثل سيلاب ، اشكهام روان باشه تا توش غرق بشم

ولي يخ شدن و قدرت ذوب ندارند

ديگه قلب گرمي نيست كه بهش بتابه و اونو به شوق و ذوق بندازه 

تا بازم مثل ابر بهاري بباره

يك بغض مونده تو گلوم يك دل شكسته

و يك قلك پر از تنهايي

حالا تو سعي كن بشنوي سكوتم رو

سكوتي كه پر از فرياد تنهايي بود

گوش دلم رو كر كرد اون فرياد

وحالا يك دل كور و كر دارم

ديگه هيچي نمي شنوه

ديگه هيچي نمي بينه

و اين يعني پايان همه تنهايي ها ست

ديگه از اين تنها تر نمي شم

ديگه از اين بيشتر وجود نداره

ديگه حتي خودم هم صداي فرياد

، خدا مردم از تنهايي رو نمي شنوم

ديگه گريه اي ندارم ، همه جا سكوت شده !

همه جا تاريكه !

فقط كورسويي ازاميد مونده

اونم اميد به خدا كه شايد يك روزي به ياد بياره

يك بنده اي تو تنهايش مرده !

و كسي نيست دفنش كنه !

حالا نوبت توست بشنوي !

 

 

شنبه یازدهم مهر 1388
دلتنگي ...  

دلتنگي ام را به گوش باد پاييزي خواندم 

اشكم را به ابر سياه سپردم 

صداي قلبم را به رعد رساندم 

تا بداني كه اگر سكوت را روزه گرفتم 

باز هم ديده ام به راه توست 

آغوشت را براي آرامش يافتن مي خواهم

نفسهاي گرمت را براي همنفسي مي خواهم 

و صداي قلبت را براي شنيدن بهترين سنفوني عشق مي خواهيم 

باز هم سكوت و پوچي كلمات در بيان دلتنگي قلمم را خاموش كرد 

و باز سكوت خفته دلتنگي باقي ماند 

غم جدايي ؛ سياهي دلتنگي هميشه با من است 

شايد  به شادي وصل و سفيدي با هم بودن تبديل شود 

سرخي عشق را  بخاطر بسپار 

اي آسمان من ستاره بارانم كن 

پنجشنبه نهم مهر 1388
نامه نانوشته ...  

دیر بازیست که در آسمان دیگر جائی ندارم و برای زمینی شدن چه آسان باختم و فقط یک گناه کافی بود و آری من زمینی شدم از اون بالا همیشه حسرت زمینی بودن را می خوردم بوسه های عاشقانه ‘ حرفهای قشنگ ‘ آغوشهای گرم و...... و اینکه که زمینی شده ام دلم برای آسمان تنگ شده برای صداقتها ‘ راستی ها‘ یک رنگی ها و................ آه که چقدر بد بود خوردن میوه ممنوعه و من آسمان را می خواهم باز
آسمانم باز برگرد
منتظرت هستم تا لحظه مرگم حتی به اندازه یک لبخند غمین

 

وفقط ماه بود که همدمم شد و من و او آسمانی شدیم  و زمین را ترک کردیم و اینک منتظریم تا تو نیز به آسمان باز گردی ............. توان نوشتن را ندارم  ............. فریاد دلتنگی تا ابد با من باقی است

مهربانی ام را به یاد داشته باش و دلتنگی ام را بفهم تا زنده ام دلتنگ باقی خواهم ماند ولی .......... افسوس زمین و آسمان به هم نمیرسند مگر به خواست او ........... و شاید او نخواست

قلبم ................ دلم ................. چشمم ................. اشکم.................... فدای یک لحظه .......... بدرود

 نامه ای که هرگز نوشته نشد و ماند در هر دم و بازمم تا ابد

جمعه بیستم شهریور 1388
احيا ...  


رمضان آمد و هجران بسر آمد
گاهي بدلم موسم ديدار بر آمد 
اندوه گراني است بدل گر برود آن 
شايد برسد عمر كه سال دگر آيد 
محرم شد اين ماه معزم به دل و جان 
جايي كه كنون موسم انس و طرب آمد 
هر دم به نفس نقش عبادت بزنيم 
هر سو نگري مهر خدا بر دل و برجان
در وادي محنت ؛ غم هجران كه سبك شد 
در عمر دراز كوتاهي راه نشان شد 
اي كاش كه هر روز بسان مه نو بود 
اي  کاش دلمان همگي رو به خدا بود 
آشفته شويم وقت تمامش زدل و جان
آهي بكشيم از بهر فرصت رفته از جان
گاه محبت به دل و جان بگشته
باز هم در جهنم باز گشته
اي كاش كه مهماني او بود مداوم
اي كاش كه بندگي ما بود مداوم
سالي كه گذشت در پس ايام 
بار دگر آرد ماه خدا را به سرانجام
دل در طرب شادي افطار و سحر ماند 
در گريه ايام و شب نيمه پنهان 
در توبه و استغفار شب وحي 
در هر دم احيا و عنابه در پرتو قرآن 
پاك گرديم ز توبه با دلي پاك 
در پيش گه خالق يكتا الله 
سالي دگر اينك بنوشتند 
تقدير شب و روز شود حاصل اين راه 
اي كاش در بندگي و پاكي يگانه باشيم 
رخسار سفيد و دلي پاك داشته باشيم 

سه شنبه دهم شهریور 1388
سرنوشت ...  

هزار جور آدم

هزار مدل سرنوشت

اكنوني براي آغاز و زماني براي پايان

راهي پر پيچ و خم وپاياني تاريك در قبر خاكي

كوله باري پر از حسرت و نادم از شرنوشت نوشته شده

روزگار نافرجام است

زمانه سخت و جانكاه است

مهرباني نیست

همدلي به كلمه اي بدل شده

فتوت و جوانمردي افسانه قصه ها ست

و سرنوشت ترسناك ترين واژه ممكن

كاش آدميت را فرا مي گرفتيم

كاش سرنوشتي به شفافيت ستارگان آسمان داشتيم

قفس جسم را توان تحمل نيست

دلتنگي و تنهايي از خصلت زمينها ست

و من دلتنگم و تنها

و سرنوشت برايم چنين خواسته

سرنوشت؟ آيا اين واژه را چه كسي آفريد

دنيا با همه زيبايش ، آسمان با همه كهكشانش

و دلتنگي با همه سختي اش همگي در ادامه راه مايند

راه سخت و دشوار پر از نا ملايمات است

دلتنگم ! چرا؟ براي چي؟

شايد خسته ام – نگرانم – بي تابم

اين كلمات منفي را در سرنوشت آفريدند

سرانجام اين راه چيست؟

سختي دنيا بهايش چيست؟

عذاب آخرت چگونه است

ما چي هستيم ؟ چي شد ؟ چي ميشه ؟

سرنوشت باز هم پر از سوال است

سرنوشت پر از ابهام .

چه كسي راست مي گويد ؟ چه كسي دروغ مي گويد ؟

ابهامات در چيست؟

ظلم چه شكلي هست ؟

كي بهتره كي درست تره؟

نميه گمشده يعني چه؟

انسان كامل يعني چه؟

پس كي ميريم ؟ چي شد آمديم

كي تغيير داد ؟ كي درست كرد ؟

راه چيه چاه چيه ؟

همه چي مبهم شده برام ؟

سرنوشت ترسناكه ...................

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388
انتظار نو ر ...  

ستارگان نورانی

ماه نیمه ماه درخشان

خورشید نورانی

همه انتظار نور را دارند

نور او که پرتو اش گرمی دلهاست

نوری که عدالت گستر قلبها ست

نوری از مهر و صفا

یقین به نور و آمدنش

عشق به وجودش و ماندنش

انتظار نور و آمدنش

کهکشانها و زمین

دریا ها و کوهها

همه تعظیم کنند در مقابل نورش

ماهی پر از رحمت و نور

و نوری پر از رحمت در ماه

جمعه ای نورانی به سبب نورش

احیا ای  بخاطر رحمتش

و شادی بخاطر مولودش

و مولودی مبارک از نو ر

ستار ه ها و ماه و خورشید خاموش اند

نورش قلبها را روشن کرده

نورهای دیگر را خاموش کرده

ای کاش دیدگان به نورش روشن می شد

ای کاش عطرش به مشام می رسید

ای کاش مهرش به واقع در دلها بود

انتظار نور ، انتظار او یی که خواهد آمد

انتظار همه پاکیها ، سر منشا ء همه خوبیها ، عشقها

انتظار نو ر ، انتظاری نورانی

انتظار با امید به آمدنش  ، سراسر صفا  و نورانیت

گامهایش دلها را بلرزه در آورده

صدای قدمها یش به گوش دل می رسد

گوش دل باز کنید به شنیدن صدایش

نفس را به عمق جان بکشید تا عطرش را ببویید

روز و شب مولودش عطر آگین است

صلواتها بر نورانیتش فرستاده می شود

عطر صلوات بر او دلها را می لرزاند

اشکها روان است ، در انتظار نور

قلبها گنجشک وار می زند تا او بیاید

غم تنهایی و نبودنش در دلها ست

و مهر سکوت بر لب از این فراق

همه انتظار را در خود فرو داده اند

همه چشم به راهی سبز مانده اند

راهی که نور را از پس جاده اش ببیند

و روزی  که آن نور آید

روزی که آن عطر را بشنوند

روزی که قلبها را فرش راهش کنند

کاش آمدن را در جمعه مقدر می کردی

کاش انتظار نو ر به وصل  نور می رسید

کاش دلها عشق  نور را حس می کردند

او خواهد آمد و چشم سر به دیدگانش  روشن می شد

چشم دل را باز نگه دار تا بیاید به دیدار

عشق او را دردل ارج ده تا انتظار سر آید

نور آمده ، انتظار نور ، مولود نور

انتظار رحمت اللعالمین  ، مهدی موعود

 

سه شنبه ششم مرداد 1388
ديداري غريب ...  

 حس غريبي دارم

ديداري غريب پس از سالها

وصالي دور از انتظار

چشم به راهي به جاده اي تاريك

و روشني صبح منتهي به ديدار

و صبح با شادي ديدار

ديدار و غربت آن

حس تمام آنچه دور بود

تعجبي باقي از ديدار

و گيجي همچون خواب زده اي در خواب

و باز هم خواب ، پيوندي براي دلتنگي ها

و دلتنگي سنگ صبور دوريها

نمي فهمم ، دركش ازاندازه دلم خارج است

حس غريبي دارم

شادم يا غمگين

بههر سو كه مي نگردم چشمانم او را مي بيند

اويي كه به غربت ديدارش ايمان دارم

دلي كه سالها انتظار اين ديدار را داشت

به نزديكي نفس در صورت

و حالا چه زود دير شده است

چه دلتنگي ها كه در دل داشتم

و ديدارش باري از آن سبك كرد

ولي يادش هنوز جانم را مي سوزاند

ديداري به مهرباني خورشيد

نگاهي به آغوش دريا

و سياهي به طلمت شب

و ديداري غريب در پس آشنايي ها

جملات ياري ام نمي كنند

كلمات به سكون باقي مانده اند

بيان حس غريب اين ديدار

ممكن نيست كسي بتواند راز ديدار را بفهمد

چون هميشه دفن در دل صبورم مي ماند

و اين ديدار آسماني يا شيطاني را تعبير نيست

معبران نمي توانند پي به راز برند جز او

پناه به او كه خالق اين ديدار بود

پناه به او كه خالق مهرباني بود

پناه بر او  كه سنگ صبور دلتنگي بود

پناه بر او كه سر منشا ء هر عشق بود

و هست و باقي است تا ابد

و دلها را به نور خود روشن خواهد كرد

و رازهايي مخفي را به ديده امان روشن خواهد كرد

واي با اين حس غريب چگونه برخورد كنم

دردي كه به ناگفته هاي كاغذ پيوست

دلتنگي كه از پس ديدار مرحم گرفت

و تا ابد خاموش ماند در دلتنگي ديگري

گاه ديگري مي آيد ديدار ديگري

آنگاه كه او اراده كند برايمان

و باز نشانه اي ديگر از بزرگيش

و نشاني از زمين براي يافتن  نشاني آسماني

او خود رادر قامت زمينيان نشان داد

و زمينيان در پي او به آسمان مي نگرند

و ديدارها يي ديگر در آسمان

و سقوط از آسمان به زمين

و اين همه خلقت است

از  زمين به آسمان رسيدن

از عشق زميني به عشق خدايي رسيدن